مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
57
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
منصور گرديد . آيا راضى شدى يا نه ؟ اگر گوئى راضى شدم ، كفش خود را گرفته ، باز خواهد گشت . و اگر بگوئى راضى نشدم ، كفش را گرفته ، با آن بقفا و روى تو بزند . پارهدوز چون اين سخن بشنيد ، دانست مغلوب خواهد شد . پس از آن مردى كه با بازرگان ، قمار باخته بود ، گفت : اى شيخ ، كسى را ملاقات كرده ، با او گرو بستهام و به دو چيره گشتهام و به او گفتم كه يا آب دريا بنوش ، من از مال خود بيرون شوم . و يا تو از همهء مال خود بيرون شو . شيخ گفت : اگر بخواهد ترا غلبه كند ، تواند كرد . آن مرد گفت : چگونه غلبه تواند كرد . شيخ گفت : به تو ميگويد دهانهء دريا را بدست گرفته ، به من ده تا من او را بنوشم . تو دهان دريا نتوانى پديد آورد و ندانى گرفت . آنگاه به تو غلبه خواهد كرد . چون بازرگان اين سخنان از شيخ نابينا بشنيد ، دانست كه بخصمهاى خود چگونه غلبه كند . آنگاه حاضران از نزد شيخ برخاستند و بازرگان نيز برخاسته ، به مكان خود بازگشت . چون بامداد شد ، نخستين كسى كه بنوشيدن دريا گرو بسته بود ، بيامد . بازرگان به او گفت : دهانهء دريا را پديد آورده ، به من ده كه بنوشم . آن مرد ، دهانهء دريا نتوانست گرفت . بازرگان ، او را غلبه كرد و صد دينار ازو بگرفت . پس از آن ، پارهدوز در رسيد و از بازرگان چيزى طلبيد كه او را خشنود كند . بازرگان گفت : بدان كه پادشاه بدشمنان خود غلبه كرد و بدخواهانش هلاك شدند و فرزندانش بسيار گرديدند . آيا راضى شدى يا نه ؟ پارهدوز گفت : راضى شدم . بازرگان ، كفش خود را بىمزد بگرفت . پس از آن اعور درآمد و از بازرگان ، ديت چشم بخواست . بازرگان به او گفت : تو چشم خويش بركن . من نيز چشم خود بركنم و آنها را بسنجيم . اگر برابر آيند ، تو راست ميگوئى . ديت چشم خود از من بگير . و گرنه من ديت چشم خود از تو بستانم . آنگاه اعور ، مهلت خواست . بازرگان مهلت نداد تا اينكه بيكصد دينار صلح كردند . پس از آن مردى كه صندل خريده بود ، بيامد و بازرگان را گفت : قيمت صندل بستان . بازرگان گفت : قيمت صندل چه خواهى داد ؟ آن مرد گفت : با تو بيك صاع اتفاق كردهايم . اگر